تبليغاتX
غافر
بسم الله الرحمن الرحیم

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
غافر



 

«بسم الله الرحمن الرحیم »


گوهر اخلاق


سخاوت حاتم طايي

روزي حاتم طايي در صحرا عبور مي‌کرد، درويشي راه بر او گرفت و از وي ده هزار دينار کمک بلاعوض خواست. حاتم گفت: ده هزار دينار بسيار خواستي، درويش گفت: يک دينار بده.

حاتم گفت: آن زياده طلبي چه بود و اين کم خواستن از چه سبب است؟

درويش گفت: از شخصي چون تو کمتر از ده هزار دينار نبايد درخواست کرد و به چون تويي کمتر از اين مبلغ نمي‌توان بخشيد!!

حاتم دستور داد ده هزار دينار درخواستي درويش را به او پرداخت کردند.

********************

بلند همت‌تر از حاتم طايي

حاتم طايي را گفتند: از خود بلند همت‌تر در جهان ديده يا شنيده‌اي؟ گفت: بله، روزي براي امراي عرب، چهل شتر قرباني کرده بودم، پس به گوشه صحرايي به حاجتي بيرون رفتم.

خارکني را ديدم که پشته خار فراهم آورده، گفتمش به مهماني حاتم چرا نروي که خلق بر سر سفره او گرد آمده‌اند؟ گفت:

هر که نان از عمل خويش خورد، منت از حاتم طايي نبرد.

من او را به همت و جوانمردي از خود برتر ديدم.

********************

يک سخاوت بي‌مانند

حضرت عبدالله بن جعفر طيار(ره) روزي از نخلستاني عبور مي‌کرد. غلامي را ديد در سايه نخلي نشسته و در پيش روي او سگ مفلوکي زانو زده است.

غلام از توبره خود قرص ناني بيرون آورد و پيش سگ انداخت. سگ آن را خورد و غلام گرده ديگري برآورد و باز به سگ داد که آن را نيز خورد. باز براي سومين بار غلام مذکور آخرين قرص ناني را که در توبره داشت پيش سگ انداخت.

عبدالله به نزديکش رفت و از غلام پرسيد: جيره روزانه تو چند قرص نان است؟

گفت: سه قرص نان! عبدالله گفت: سه قرص نان که داشتي براي اين حيوان دادي، پس خود تو چطور روزگار مي گذراني؟

گفت: اين حيوان از راه دور آمده بود و من احساس کردم که گرسنه است. شرط انصاف نبود که او را محروم از نزد خود برانم. امشب گرسنه به سر خواهم برد و اگر فردا زنده باشم روزي هم براي من خواهد رسيد.

عبدالله متعجب شد و بر جوانمردي آن غلام آفرين گفت.

نزد صاحب نخلستان رفت، نخلستان را از او خريداري نمود و غلام را نيز خريد و آزاد ساخت؛ سپس نخلستان را به وي بخشيد.

********************

بخشش حاتم پس از مرگ

داستان جود و سخاوت حاتم فقط به زندگي او ختم نمي‌شود؛ او نه تنها در زمان حيات بخشنده بود، که نوشته‌اند بعد از حيات نيز دست از جود و جوانمردي برنداشت. آورده‌اند که جمعي از بني‌اميه شبي را در کنار قبر حاتم به صبح رساندند، يکي از آن جماعت که " ابي الخير" نام داشت، چند بار به سر قبر حاتم رفت و گفت: ما را امشب ميهمان کن که به تو وارد شده‌ايم!!

همراهان، "ابي الخير" را چند بار از اين کار منع کردند، سحر چون اراده رفتن کردند "ابي الخير" گفت: ديشب خواب ديدم که حاتم از گور بيرون آمده و شتر مرا پي کرده است. چون نزديک شتر رفتند، شتر قادر به حرکت نبود، پس آن را کشتند و خوردند. چون گذر آنها بر قبيله "طي" افتاد پسر حاتم را ديدند که شتري را گرفته، مي‌آورد و مي‌گويد: "ابي الخير" کيست؟ سپس آن شتر را به "ابي الخير" تسليم کرد و گفت: پدرم ديشب در خواب به من گفت: من شتر "ابي الخير" را جهت او و همراهانش کشتم، عوض آن را بده.


التماس دعا ...

غافر...

نوشته شده توسط مرصاد در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 4:23 بعد از ظهر |

«بسم الله الرحمن الرحیم»


ميلاد موعود 

دوازدهمين پيشواي شيعيان، بنابر مشهورترين اقوال، در شب جمعه نيمه شعبان سال 255 ق. در شهر سامرا ديده به جهان گشود1. بنا به گفته شيخ مفيد(م 413 ق.) پدرش امام حسن عسکري جز او فرزندي نه پنهان و نه آشکار به جا نگذاشت و او را نيز در پنهان و خفا نگهداري فرمود.2
 مادر بزرگوار آن حضرت بانويي شايسته به نام »نرجس3« بود که به نام هاي ديگري چون »سوسن4«، »صيقل5« يا »صقيل« و »مليکه6« نيز  ناميده شده است7. او دختر »يوشعا« پسر قيصر روم و از نوادگان »شمعون« يکي از حواريان مسيح بود که به طريقي معجزه آسا از سوي خداوند براي همسري امام يازدهم برگزيده شد.8
 خلاصه ماجرا از اين قرار است:
هنگامي که »نرجس« در روم بود خواب هاي شگفت انگيزي ديد، يک بار در خواب پيامبر عزيز اسلام9 و عيساي مسيح را ديد که او را به عقد ازدواج امام حسن عسکري درآوردند، و در خواب ديگري، شگفتي هاي ديگري ديد و به دعوت حضرت فاطمه زهرا3 مسلمان شد، امإ؛ اسلام خود را از خانواده و اطرافيان خويش پنهان مي داشت. تا آنگاه که ميان مسلمانان و روميان جنگ درگرفت و قيصر خود به همراه لشکر روانه جبهه هاي جنگ شد. »نرجس« در خواب فرمان يافت که به طور ناشناس همراه کنيزان و خدمتکاران به دنبال سپاهي که به مرز مي روند برود، و او چنين کرد و در مرز برخي از جلوداران سپاه مسلمانان آنان را اسير ساختند و بي آنکه بدانند او از خانواده قيصر است همراه ساير اسيران به بغداد بردند.
اين واقعه در اواخر دوران امامت امام دهم حضرت هادي روي داد9، و کارگزار امام هادي نامه اي را که امام به زبان رومي نوشته بود به فرمان آن گرامي در بغداد به نرجس رساند و او را از برده فروش خريداري کرد و به سامرا نزد امام هادي برد، امام آنچه را نرجس در خواب هاي خود ديده بود به او يادآوري کرد، و بشارت داد که او همسر امام يازدهم و مادر فرزندي است که بر سراسر جهان مستولي مي شود و زمين را از عدل و داد پر مي سازد. آنگاه امام هادي نرجس را به خواهر خود »حکيمه« که از بانوان بزرگوار خاندان امامت بود سپرد تا آداب اسلامي و احکام را به او بياموزد و مدتي بعد نرجس به همسري امام حسن عسکري درآمد.10
 
ادامه را در ادامه مطلب بخوانید ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مرصاد در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 7:25 بعد از ظهر |

«بسم الله الرحمن الرحیم»


دليل تولد امام زمان (عليه السلام) 

به چه دليل امام زمان (عليه السلام) متولد شده اند؟

عقيده به مهدويت و منجي جهاني در اسلام امري مسلم است و در ديگر اديان هم وجود دارد; اما به چه دليل حضرت مهدي (عليه السلام) متولد شده اند، نه اين که در آخرالزمان به دنيا خواهند آمد؟

دليل عقلي و نقلي قطعي داريم بر اين که حضرت مهدي (عليه السلام) قبل از شهادت پدر بزرگوارشان امام حسن عسکري (عليه السلام)، متولد شده اند:

1 ـ دليل عقلي: با توجه به سه مطلب ذيل عقل هر انسان منصفي حکم مي کند به اين که امام زمان (عليه السلام) متولد شده و هم اکنون زنده هستند:

الف) در علم کلام به اثبات رسيده که «هيچ گاه زمين نمي تواند از حجت الهي، خالي باشد.» در روايات هم به اين مطلب تصريح شده است، در روايت است «لو بقيت الارض بغير امام لساخت» اصول کافي، ج 1، ص 179. اگر زمين بدون امام باشد، فرو مي رود و نابود مي شود.

ب) در علم کلام ثابت شده است «که امامان معصوم بعد از پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) دوازده نفر بيش تر نيستند و همگي از خاندان پيامبر (صلي الله عليه وآله وسلم) مي باشند.» روايات هم در اين مورد فراوان است.

ج) «يازدهمين امام معصوم ـ حضرت امام حسن عسکري (عليه السلام) ـ در سال 260 هجري قمري در شهر سامرا به شهادت رسيدند،» اين از مسلمات تاريخ است.

نتيجه ي اين سه مقدمه اين است که حضرت مهدي (عليه السلام)، قبل از شهادت امام حسن عسکري (عليه السلام) تولد يافته و به مقام رفيع امامت رسيده اند، و گرنه زمين از حجت و امام خالي خواهند ماند.

2 ـ دليل نقلي:

الف) روايات: در روايات آمده است که حضرت مهدي (عليه السلام)، نهمين فرزند امام حسين (عليه السلام) است، ششمين فرزند امام جعفر صادق (عليه السلام) است، پنجمين فرزند امام موسي بن جعفر (عليه السلام) است، چهارمين فرزند امام رضا (عليه السلام) است، سومين فرزند امام محمد تقي (عليه السلام) است، و فرزند امام حسن عسکري (عليه السلام)است. مجموع اين روايات بيش از 780 مورد است.

از مجموع اين روايات استفاده مي شود که حضرت مهدي (عليه السلام) متولد شده اند، زيرا حضرت امام حسن عسکري (عليه السلام) در سال 260 هجري قمري به شهادت رسيدند.

ب) نقل تاريخي: مورخان شيعه و سني جريان تولد حضرت مهدي (عليه السلام) و زمان و مکان آن را ضبط کرده اند. مروج الذهب، ج 4، ص 199 ـ ينابيع المودة، ج 3، ص 114.

ج) ملاقات حضرت: از زمان تولد حضرت مهدي (عليه السلام) تا اين زمان، افراد زيادي حضرت را ملاقات کرده اند، مانند: حکيمه خاتون ـ عمه ي امام حسن عسکري (عليه السلام)ـ که شب تولد حضرت در خانه ي امام حسن عسکري (عليه السلام) بودند و جريان تولد را شاهد بودند. ينابيع المودة، ج 3، ص 114. غيبت شيخ طوسي، ص 141.

ابو نصر خادم، حضرت مهدي (عليه السلام) را در گهواره ملاقات نموده است. کشف الغمه، ج 2، ص 499 و اثبات الهداة، ج 7، ص 344. سعدبن عبدالله قمي در زمان حيات امام حسن عسکري (عليه السلام) با جمعي براي زيارت امام حسن (عليه السلام)به سامرا رفتند، در طرف راست امام کودکي را مشاهده نمودند که مانند ماه درخشان بود. پرسيدند: اين کيست؟ فرمود: «مهدي قائم آل محمد (صلي الله عليه وآله وسلم)است.» الزام الناصب، ج 1، ص 342.

در زمان غيبت هم افراد زيادي حضرت را ملاقات کرده اند، که در خصوص ملاقات با حضرت کتاب هايي نوشته شده است.بنابراين حضرت متولد شده اند و گرنه ملاقات با ايشان معنا نخواهد داشت.


التماس دعا ...

... غافر ...


نوشته شده توسط مرصاد در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 7:19 بعد از ظهر |

In The Name Of God


THE MIRACLE AND THE LONG LIFE

 

Up to now we have seen that the prolongation of life is scientifically possible. But let us suppose that it is not, that the process of old-age and decrepitude is

quite rigid, that it cannot either now or in the long run overcome nor alter its conditions or

circumstances - what will this meanۀ

It will mean that the prolongation of human life - as is the case of Noah, or al-Mahdi - runs contrary to the natural laws which science confirmed thanks to modern instruments of experimentation. Thus this condition becomes a miracle that has hindered the applicability of a natural law under a certain circumstances, in order to preserve the life of a particular individual whose role is to cherish the Divine message.

Yet this is not the only miracle of its kind, nor is it remote from a Muslim's faith, which derives from the Quran and the sunnah. Moreover the process of old-age is no more rigid than is the process of the passage of heat from a body of higher temperature to another of lower temperature until both of them become equal. This had occurred in the case of lbraheem (peace be upon him) when the only way to preserve his life was by hindering that process, when it was said to the fire in which he was thrown:

"ۀۀۀۀ ۀۀۀۀۀ ۀۀۀۀ ۀۀۀۀۀ ۀۀۀۀۀۀ ۀۀۀ ۀۀۀۀۀۀۀ".

"We said: O fire! be a comfort and peace to Ibraheem" (Quran,21:69)

So, he emerged from it safe and unharmed. There. are also other cases where natural laws were hindered to protect some of the prophets or Proofs of Allah on earth. When the sea was split for Musa (Moses), when the Romans were misled in thinking they had caught Isa (Jesus) or when Mohammed (peace and blessing of Allah be upon him and his progeny) left his house, while it was surrounded by the troops of Quraysh who were waiting for hours to attack him but Allah, the Exited, hid him from their eyes while he was walking in their midst. All of these cases show a hindrance of the laws of nature to protect an individual, whom the Divine wisdom wished to preserve. Therefore, why not include here the process of old-age and decrepitudeۀ!

From this we can deduce a general notion, which is that whenever the preservation of the Prophet's life (the Proof of Allah on earth) depends on the hindrance of a natural law, and the prolongation of his life comes to be necessary for the performance of his task, Divine care then intervenes by delaying the process so that the task of that individual can be accomplished. On the other hand, once the Divine mission of that individual has been fulfilled, he either dies naturally or as a martyr depending on what is determined by natural laws.

Thus we find ourselves confronted with the present question in connection with this general notion:

How can the process be obstructedۀ

How can the necessary correlation that exists between natural phenomena, be sunderedۀ

Does it not contradict science, which discovered the existence of that natural law or process and defined that necessary correlation on experimental and deductive basesۀ

Science has already solved the problem by giving up the idea of necessity as far as natural laws are concerned. To clarify this we can say that science discovers natural laws through systematic observations and experiments. For example, when the occurrence of a natural phenomenon is followed by another one, we deduce from this a natural law that whenever the first phenomenon comes into existence it is automatically followed by another phenomenon.

However, science does not propose a necessary correlation between the two phenomena stemming from their nature, since necessity is an invisible condition that experimentation and the instruments of scientific and inductive inquiry cannot demonstrate. Therefore, the logic of modern science emphasizes that natural law as it is defined by science- does not indicate a necessary correlation, but an uninterrupted connection, between two phenomena. But when the miracle occurs and separates one from the other, it does not mean that their correlation was sundered.

The truth of the matter is that the miracle, in its religious sense, has become, in the light of modern scientific logic, more understandable than before, under the classical view of causal correlation. This old view assumed that every two phenomena, in which one is followed automatically by the other must have a necessary correlation, which means that it is impossible to separate one from the other. However, this correlation has been transformed thanks to modern scientific logic into a law of correlation or of consecutive succession between two phenomena without the hypothesis of invisible necessity.

Thereby the miracle becomes an exceptional condition with regard to this connective succession without running against a necessity or leading to an impossibility.

So, in the light of the logical foundation of induction we agree with the modern point of view which says that induction does not demonstrate the existence of a necessary correlation between two phenomena. We find that it shows that there is a common interpretation for the consecutive connection between the two. Since this common interpretation can be formed on the basis of the assumption of subjective necessity, it can also be formed on the assumption of a wisdom that made the Creator of the universe to continuously combine some particular phenomena with others. The same wisdom sometimes calls for exception; thus a miracle occurs.

 

WHY ALL THIS DESIRE TO PROLONG HIS LIFE
Why should Allah, the Exalted, show all this desire for this person in particularۀ

Why should the natural laws be hindered just to prolong his lifeۀ

Why should the leadership of the appointed day not be left to a person born in the future, who will appear then and assume his expected roleۀ In other words: What is the use of this long absence and what is the motive behind itۀ

Indeed many people ask these questions, yet at the same time none of them is prepared to accept the Divine answer for them. However we believe that the twelve Imams form a unique group of individuals, none of whom could be substituted. But these people require a social interpretation of the situation, in the light of tangible realities, for the great operation of change and the understandable requirements for the appointed day.

On these bases, we will temporarily disregard the characteristics that we believe should be fulfilled in the infallible Imams and ask the following questions:

As far as the expected operation of change, of the appointed day, is concerned and as far as it is understandable in the light of the norms and the experiences of life, can we consider the prolonged age of its preserved leader as one of the factors for its success, and of his ability to lead it in a better wayۀ

We can give an affirmative answer to this question because of many reasons among which are the following:

First, that the great operation of change requires from its leader a unique psychological attitude, filled with a sense of success and a sense of the insignificance of the mighty existence which he has been prepared to struggle against and transform into a new civilized world.

Thus the more the leader's heart is filled with the triviality of the civilization he is fighting, and the clearer is his sense that it is no more than a speck of dust on the long path of human civilization, the more he is ready from a psychological angle, to oppose, resist and persevere in his efforts against it until victory is achieved.

It is clear, therefore, that the scope required from this psychological attitude ought to be proportionate to the size of change to be brought about and what needs to be rooted out of civilization and existence. So, whenever the opposition is to a mightier existence and a loftier and deeply rooted civilization, the greater is the thrust required from this psychological attitude.

Since the message of the appointed day is to change, in a comprehensive way, a world filled with injustice and tyranny, it is therefore natural that it is looking for an individual whose psychological attitude is superior to that whole world; a person whose age exceeds those who were born in that world and who were brought up in the shade of its civilization which he is to destroy and replace with one based on justice and truth. For whoever

is brought up in a deeply-rooted civilization, that

dominates the world with its values and modes of

thinking, would be overwhelmed by it, since he would

have been born while it had been in existence, and

opened his eyes just to see its different aspects, and

would have been brought up under its power and

influence. Unlike that is a person who has deeply

penetrated history, who has come to life long before that

civilization which completes the cycle of the story of

humanity before the appointed day saw the light. He

sees it as little seeds, hardly visible, then gradually

growing and taking roots within human societies, waiting for the

right moment to blossom and appear.

Then he witnesses it, as it starts to grow and advance,

sometimes relapsing, sometimes meeting with success,

then when it begins to prosper and become gigantic,

gradually dominating the destinies of the world, such a

man who has lived through all these stages with sagacity

and caution, watching this giant - against which he has

to struggle - under that long historical perspective

which he has lived in reality, and not just read about in

books of history, such an individual would consider it as

a definite destiny, unlike Jean Jacques Rousseau's

consideration of the monarchy in France, when he was

terrified at the mere imagining of France without a king

in spite of the fact that he was one of the heralds, both

intellectually and philosophically, of the evolution of the

political situation that existed in those times. That was because Rousseau lived in the shade and under the influence of the monarchy.

On the other hand this individual who has thoroughly penetrated history, would have the dignity and strength of history and a powerful sense that all that surrounds him of civilization and existence was born at a certain time in history, when the way was paved for its existence, that it would disappear to the extent that nothing of it would remain as when there was nothing of it before it came into existence in the distant or near past, that the historical life spans of any civilization, however long they may be, are only limited days in the long era of history.

Have you not read the chapter of the cave in the Quran (surah al-Kahf)ۀ! Have you not read of those youths who believed in their Lord, whom Allah increased in guidance, who opposed a ruling pagan existence that was ruthless and did not hesitate to suppress every single seed of at-Tawheed (Unity of Allah) so that it might not rise above the level of idolatry. So these youths became depressed to the point of despair, once the windows of hope had been closed before their eyes; so they sought refuge in the cave, where they begged Allah for a solution to their problem after having exhausted all the possibilities. For they could not tolerate the fact that falsehood was ruling, transgressing and subjugating the truth and suppressing anyone whose heart showed an inclination towards the truth. Do you know what Allah did to themۀ He made them sleep for three hundred and nine years in that cave and caused them to rise up from their long sleep and sent them to the outside world, after that the existence which had bewildered them with its power and transgression had collapsed and became a chapter in history that could frighten no one nor activate anything. They were brought out so that they could see all this with their own eyes and learn that falsehood is insignificant.

Indeed if this clear vision had been true in the case of the people of the cave, with all that it bore of psychological loftiness and thrust out of that unique event which prolonged their age by three hundred years, then the same event could occur in the case of al-Mahdi, the Expected Leader, whose extended age would make him see the giant as a dwarf, the tall tree as a seed and the hurricane a breeze.

Add to this that the experience that is granted by the concomitants of those consecutive civilizations and the direct confrontation with all their movements and changes, has a great influence on the intellectual preparation and the deepening of experience of the Expected Leader, since it puts him face to face with the many various practices of others, with all they contain of weakness and strength, and the different aspects of their errors and accuracy. And this enables him to classify the social symptoms with a complete awareness of their causes and their historical circumstances.

Moreover the preserved operation of change, which is the task of the Expected Leader, is founded on a particular message, namely the message of Islam. Therefore, it is natural that in this case, the required

leadership should be more proximate with the original

sources of Islam, that his personality be fully shaped in

an independent way, free from the influence of that

civilization which is subject to his struggle on the

appointed day, unlike that individual who would have

been born and brought up in its atmosphere, whose

intellect and feelings would have blossomed within its

frame. Quite often such a person cannot free himself

from the effects and residues of that civilization, even if

he were to lead a movement of change against it.

Thus, in order that the preserved leader be not influenced by the civilization he has been prepared to transform, it is necessary that his personality should be fully shaped during a previous stage of civilization, as near as possible to the universal spirit, and in terms of the principles of that civilized condition, which the appointed day is aiming at realizing under his leadership.


Ghafer....


نوشته شده توسط مرصاد در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 7:14 بعد از ظهر |

«بسم الله الرحمن الرحیم»


وظايف عصر غيبت


با توجه به مجموع روايات، وظايف زير در زمان غيبت استنباط مى‏شود:

الف: صبر

در روايتى امام رضا عليه‏السلام مى‏فرمايد:

ما احسن الصبر و انتظار الفرج، اما سمعت قول الله تعالى «فارتقبوا انى معكم رقيب».(1) و قوله عزوجل: «فانتظروا انى معكم من المنتظرين،(2) فعليكم بالصبر، فانه انما يجيى‏ء الفرج على اليأس و قد كان الذين من قبلكم اصبر منكم.»(3)؛ چه قدر نيكو است صبر و انتظار فرج. آيا نشنيدى اين سخن خداوند را كه: فارتقبوا اِنّى معكم رقيب. و اين سخن او كه: فانتظروا اِنّى معكم من المنتظرين؛ «منتظر باشيد من هم با شما در انتظارم.» همانا فرج پس از نااميدى مى‏آيد و كسانى كه قبل از شما بودند صبورتر از شما بودند. تعبير «عليكم بالصبر» صراحت دارد، در اين كه وظيفه شيعيان در عصر غيبت، صبر بر فراق است.

ب: انتظار

هر چند از روايت بالا وظيفه انتظار نيز به خوبى معلوم مى‏شود، ولى درباره انتظار بايد گفت: پيامبر و ائمه اطهار با تأكيد بسيار بر اين امر پاى فشرده‏اند؛ در روايتى از پيامبر صلى‏ الله ‏عليه‏و ‏آله مى‏خوانيم كه فرمود: «افضل اعمال امتى انتظار الفرج»(4)؛ برترين اعمال امت من انتظار فرج است. على عليه‏السلام در پاسخ كسى كه از وى پرسيد: «اى الاعمال احب الى اللّه عزوجل؟» فرمود: «انتظار الفرج»(5)؛ كدام عمل نزد خداوند محبوب‏تر است. فرمود: انتظار فرج. در روايت ديگرى امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد:

«اقرب ما يكون العبد الى اللّه عزوجل و ارضى ما يكون عنه اذا افتقدوا حجة اللّه فلم يظهر لهم و حجب عنهم فلم يعلموا بمكانه... فعندها فليتوقعوا الفرج صباحا و مساءً»(6)؛ نزديك‏ترين حالت بنده به خداوند و راضى‏ترين چيز نزد او اين است كه هرگاه حجت خدا از آن‏ها پنهان شود و برايشان ظاهر نشود و از آن‏ها پوشيده شود و مكانش را ندانند در اين هنگام صبح و شام منتظر فرج او باشند.

پر واضح است كه انتظار بر دو قسم است:

انتظار مي تواند منفي يا مثبت باشد .

در انتظار منفي ، منتظر بودن بيش‏تر به شكل منفى و همراه با سستى صورت مى‏گيرد، اما انتظار مثبت، پويا و همراه با علم و عمل است. مؤيد اين سخن، كلام امام سجّاد عليه‏السلام است كه مى‏فرمايد:

«المنتظرون لظهوره افضل اهل كل زمان، لان اللّه تعالى ذكره، اعطاهم من العقول و الافهام و المعرفة ما صارت به الغيبة عند هم بمنزلة المشاهدة، و جعلهم فى ذلك الزمان بمنزلة المجاهدين بين يدى رسول اللّه صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله بالسيف، اولئك المخصلون حقا، و شيعتنا صدقا، و الدعاة الى دين اللّه سرا و جهرا»(7)؛ منتظران ظهور او برترين اهل هر زمانند؛ زيرا خداوند متعال به آنها عقل و فهم و شناختى عطا فرموده است كه غيبت در نزد آنان به منزله مشاهده گرديده است. و آنان را در آن زمان به منزله مجاهدان با شمشير در پيش روى رسول خدا صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله قرار داده است. آنان حقيقتا خالصند و شيعيان راستين و دعوت كنندگان به دين خدا در پنهان و آشكارند.

منتظر واقعى در بعد علمى، آن چنان معرفتى دارد كه غيبت براى او همانند مشاهده است؛ يعنى در شناخت امام زمان خود، شك و ترديد ندارد و در بعد عملى آشكارا و نهان به دعوت و تبليغ مشغول است.

اگر منتظر منفى دست بر دست مى‏گذارد و به بهانه اين كه كارى از ما ساخته نيست و كارى براى زمينه سازى ظهور نمى‏كند، منتظر مثبت شب و روز بر علم و معرفت و عمل خود مى‏افزايد، خود را آماده ظهور مى‏نمايد، و تلاش دارد تا خود را از سنخ منتظر كند.

چكيده سخن آن كه در انتظار مثبت ايمان به غيب، گرايش به عدالت، تنفر از ظلم، اعتراف به حق و دعوت به خير و صلاح نهفته است.

ج: دعا

در برخى روايات عمده‏ترين وظيفه عصر غيبت را دعا دانسته‏اند؛ از جمله در توقيع اسحاق بن يعقوب كه به وسيله محمدبن عثمان دريافت شده است، فرمود: «و اكثروا الدعاء بتعجيل الفرج، فان ذلك فرجكم».(8)

د: انقطاع

در روايتى از امام صادق عليه‏السلام مى‏خوانيم كه فرمود: «ان هذا الامر لايأتيكم الا بعد اياس... همانا اين امر - ظهور مهدى(عج)- نمى‏آيد شما را مگر پس از نااميدى».(9) و در روايت ديگرى از امام رضا عليه‏السلام مى‏فرمايد: «فانه انما يجيى‏ء الفرج على اليأس و قد كان الذين من قبلكم اصبر منكم».(10) همانا فرج پس از نااميدى مى‏آيد و كسانى كه پيش از شما بودند صابرتر از شما بودند.

اين بدان معنا است كه تا بشريت چشم اميد به قدرت‏هاى غير الهى داشته باشد، عطش عدالت مهدوى در او وجود ندارد و آن گونه كه بايسته و شايسته است، مهدى‏جو و مهدى‏خواه نخواهد بود.

پي‌نوشت‌ها:

هود/ 93 . .1

بحارالانوار، ج 52، ص 129؛ اعراف / 71. .2

. بحارالانوار، ج 52، ص 129.3

. بحارالانوار، ج 52، ص 122.4

. بحارالانوار، ج 52، ص 122.5

. 6.بحارالانوار، ج 52، ص 95

. بحارالانوار، ج 52، ص 122، و يوم الاخلاص، ص 203.7

. بحارالانوار، ج 52، ص 92، و حايرى يزدى (بارحينى)، الزام الناصب، ج 1، ص 428.8

. بحارالانوار، ج 52، ص 111.9

. بحارالانوار، ج 52، ص 129 و 10.10


التماس دعا ...

غافر

تبیان

 

نوشته شده توسط مرصاد در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 12:20 بعد از ظهر |

«بسم الله الرحمن الرحیم»


پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم:
هر که تنگدستی را (در پرداخت بدهي‌‌اش) مهلت دهد تا گشايش يابد ،خدا گناهش را مهلت دهد تا توبه کند .
 

کنز العمال ، ج 6 ، ص 214، ح 15392


التماس دعا ...

... غافر ...

نوشته شده توسط مرصاد در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 10:25 بعد از ظهر |

«بسم الله الرحمن الرحیم»


آيا انجيل اهل بيت عليهم السلام
را مي‌شناسيد؟


صحيفه سجاديه از گنجينه‌هاي ارزشمند دعاهاي امامان عليهم السلام است كه در بردارنده برخي از دعاهاي حضرت سجاد عليه السلام است.

صحيفه سجاديه كانوني از معارف بلند الهي در ابواب مختلف است و در يك ارزيابي واقع بينانه مي‌توان آن را ابزار رساي فرهنگي براي مقابله با هجوم فرهنگي دانست كه خلفاي ناشايست باب آن را گشوده بودند. بي‌ترديد اگر اين حركت ارزشمند فرهنگي در كنار گستره فرهنگي ديگر امامان نبود، اين مهاجمان فرهنگي اثري از اسلام ناب محمدي صلي الله عليه و آله باقي نمي‌گذارند. اهل دانش اذعان دارند كه كتاب صحيفه سجاديه از نظر جايگاه ارزشي سومين كتابي است كه در صدر اسلام پس از قرآن كريم و نهج البلاغه پديد آمده و مانند نسيم صبا در اطراف و اكناف عالم منتشر شده و از اين رو مردم آن را مورد اهتمام و توجه قرار داده‌اند. سراسر اين كتاب پر از حقايقي است كه خداوند سبحان هنگام خلوت آن را بر زبان آن حضرت روان ساخته است و هر كتاب ديگري كه در اين فن تنظيم يافته از اين كتاب بهره و نصيبي برده است. به طوري كه ديگر دانشمندان كتب ادعيه خود را بر مبناي دعاهاي اين صحيفه به رشته تحرير درآورده‌اند.(1)

دعاهاي صحيفه علاوه بر حسن بلاغت و كمال فصاحت بر عالي‌ترين مضامين و عبارات و علوم الهي مشتمل است. زيبايي، شكوه و قدرت روحي كه در تعبيرات روح‌پرور آن به كار رفته و طرق مختلفي كه در اوقات گوناگون در مقام فروتني و توسل در پيشگاه الهي و درود و ثنا بر خداوند انتخاب شده، خود بالاترين شاهد و دليل است بر اين كه صدور آن از مقام امام معصوم عليه السلام قطعي است و احدي دست ردّ و انكار بر آن ننهاده و نام آن شهره آفاق است و فروغش بر اكناف جهان گسترده تا آنجا كه هرگز شك و ترديد در آن راه ندارد و گوهري است از معدن علوم امام سجاد عليه السلام. بنابراين به خاطر جايگاه والايش بزرگان علم و ادب سه نام بر آن گذارده‌اند كه گوياي جايگاه رفيع اين كتاب عظيم الشأن است:

1- اخت القرآن

2-انجيل اهل بيت عليهم السلام

3- زبور آل محمد صلي الله عليه و آله.(2)

پي‌نوشت‌ها:

1- زندگاني امام زين العابدين(ع): حسين وجداني، صص 83 و 84.

2- الذريعه الي تصانيف الشيعه: شيخ آقا بزرگ تهراني، ج 15، ص 18.

*****************

تبیان


التماس دعا...

...غافر ...

نوشته شده توسط مرصاد در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 7:48 بعد از ظهر |

گل‌هاي باغ پيامبر اکرم


يکي از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت مي‌کند به خدمت رسول خدا شرفياب شدم، ديدم كه حسن و حسين روي دوش اويند، عرض كردم: اي رسول خدا ! آيا اين دو را دوست مي‌داري؟ فرمود: براي چه دوست نداشته باشم؛ در حالي كه اين دو، گل‌هاي من از باغ دنيا هستند.

نوشته شده توسط مرصاد در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 0:43 قبل از ظهر |

احسان حسيني


انس مي‌گويد: خدمت امام حسين عليه السلام بودم، كنيزكي وارد شد و دسته گلي به آن حضرت هديه كرد، امام فرمود:

تو در راه خدا آزادي .

عرض كردم: او براي شما دسته گلي آورد كه ارزش چنداني ندارد و شما او را آزاد مي‌كنيد؟ فرمود:

خدا اين گونه به ما ادب آموخته است، او در قرآن فرموده است:" و إذا حُييتُم بِتَحِية فَحَيوا بِأَحسَن مِنها أو رُدُّوها." (نساء / 86)

" هر گاه كسي به شما درودي فرستد يا احساني كند شما هم سلام يا احسان او را همانگونه و يا بهتر از آن پاسخ دهيد"؛ و بهتر از احسان او آزاد ساختن او بود.

منبع:

كشف الغمة، ج 2، ص 31.

نوشته شده توسط مرصاد در یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 0:27 قبل از ظهر |

«بسم الله الرحمن الرحیم»


تذکرات اخلاقي از علامه طباطبائي


- درس اخلاق

علامه مي‌فرمود:

«درس اخلاق، گفتني نيست، عمل است.»

- زيارت اهل قبور

علامه هر شب جمعه به زيارت اهل قبور مي‌رفت و معتقد بود:

«رفتن به قبرستان در سازندگي انسان مؤثر است.»

- اثر سوء عصبانيت

حجت الاسلام و المسلمين فاطمي‌نيا به نقل از علامه مي گويد:

«گاهي يک عصبانيت، بيست سال انسان را به عقب مي‌اندازد.»

- مهم‌‌ترين وظيفه انسان

علامه مي‌فرمايد:

«ما بزرگ‌ترين و مهم‌ترين کاري که در عالم داريم و هيچ کاري از اطوار و شئون زندگي ما مهم‌تر از آن نيست، اينست که خودمان را درست بسازيم.»

- والدين

آيت الله امجد نقل مي‌کنند:

شخصي به مرحوم علامه عرض کرد: «با اين پدر و مادرهاي پر توقع چه کنيم؟ ايشان فرمودند: « غيبت پدر و مادرها را نکنيد!»

- دنيا

علامه طباطبايي مي‌فرمود:

«عناوين دنيوي، اگر وفا و دوام داشته باشند تا لب گورند و نوعاً هم، بي‌وفا هستند، بعد از آن مائيم و ابدِ ما.»

- ذکر آخر عمر

علامه در اواخر عمر مبارکشان دائم مي‌فرمودند:

«توجه! توجه!» و اين، فراتر از «تذکر» و «تفکر» است.

- عاطفه

نجمة السادات طباطبائي (فرزند علامه) از قول پدر مي‌گويد:

«بشر بايد عاطفه داشته باشد کسي که عاطفه ندارد، يعني با قرآن دوست نيست!»


التماس دعا ...

غافر...

نوشته شده توسط مرصاد در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 3:26 بعد از ظهر |